داستان های عاشقانه‘داستان های غمگین.to30.niloblog
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....
اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....
و شوهرش.....
برچسب: وای از دست این خانم ها"داستان های جالب"داستان های طنز"داستان های جذاب"to30", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 22 / 9 ساعت: 17:18
پس چرا رفتی؟؟؟به همین زودی قول وقرارت یادت رفت؟
توکه بدقول نبودی! اما نه....کمی که فکر میکنم میبینم با اینکه رفته ای اما هنوزم لحظه لحظه هایی زندگی ام
پر از خاطرات توست راست گفتی تنهایم نگذاشتی!



برچسب: منو خاطراتت"داستان های عاشقانه"داستان های غمگین"to30,niloblog", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 21 / 9 ساعت: 21:29
که شاید امشب
عاشقانه با ستاره ها
به شهر تو سفر کنم
آری تنها صداست که میماند
وهنوز میشنوم
قویی از دریاچه ای و انسانی
بر وعده گاه انتظار میگذرند
گفتی برای همیشه
از همیشه چند روز دیگر باقیست؟
وگفتی هرگز
وهنوز هرگز نفهمیدم یعنی چه.........؟
حال هرگز
مرا به یاد تو می آورد
برای همیشه
سکوت بود و پیچک احساس
که رو به روشنایی کودکی ام
میبالید
ومن در عمق دیدارت
به دنبال یک ترانه میگشتم
بی شک اندیشه ای بود،او را
در میان واژه های شعر
ورنه من هرگز نمیگفتم خداحافظ
وامروز تا روزی که بخواهی
اگر اندک امیدی به فرا رسیدنت باشد
گر چه ناگوار آید و سخت
از خاطره ات
بی تو باز میگردم
برچسب: هنوز دوست میدارمت"داستان های عاشقانه"داستان های غمگین"to30,niloblog", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 21 / 9 ساعت: 21:26
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
برچسب: زخم قلب , داستان های عاشقانه , داستان های غمگین , مطالب عاشقانه , عشقولانه , نویسنده: حسین ناصری تاريخ: يکشنبه 19 / 9 ساعت: 2:03
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
برچسب: دختر نابینا"داستان های غمگین"داستان های عاشقانه"مطالب زیبا"مطالب جالب", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: شنبه 18 / 9 ساعت: 3:30
خدا یا...
سیب که شیرین است
سهل!
تو بگو، زهر!
هرچه که باشد . . .
بیار،با تمام وجود می بلعم. ...
تو فقط مرا از این دنیا بیرو بی انداز...
برچسب: خدا یا کمکم کن " داستان های عاشقانه " داستان های غمگین", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 15:52
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانهء خالی
خانهء دلگیر
خانهء در بسته بر هجوم جوانی
خانهء تاریکی و تصور خورشید
خانهء تنهائی و تفال و تردید
خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
فروغ فرخزاد

برچسب: جمعه , داستان های عاشقانه , داستان های غمگین , نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 15:17
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغ
برچسب: معنای خوش بختی , داستان های عاشقانه , داستان های غمگین , نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 15:13
او که میرود .. تصمیم میگیریم از همه انتقام بگیریم ...
بی خبر از آنکه همه یک او دارند ،که رفته است و برایش ما جزو همه هستیم...
و میخواهند از ما انتقام بگیرد...
میان این طوفان ، او که ما را تنها گذاشته است، رفته است .. معنای گذشتن را حالا نیاز داریم درک کنیم ..
حالا باید عبور کنیم بدون توقع ...

برچسب: کسی که میرود,داستان های عاشقانه, داستان های غمگین, نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 15:10
حروفی که نوشته نشده ولی باید خوانده شوند
در قرآن به سه حرف (ا-و-ی) بر می خوریم که در نگارش بعضی از کلمات قرآن نوشته نشده ، ولی باید خوانده شوند ،
به طور کلی می توان موارد آنها را به دو دسته تقسیم کرد:
1- مواردی که جزء اصل کلمه می باشند.
2- مواردی که جزء اصل کلمه نمی باشند
برچسب: حروفی که نوشته نشده ولی باید خوانده شوند"قرآن"تجوید"داستان های قرآن", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 14:59
![]()
تنوین نون ساکنی است که نوشته نشده ولی خوانده می شود ، حال اگر بعد از کلمه تنوین دار، کلمه ای واقع شود که اول آن
ساکن یا مشدد باشد، در این صورت دو حرف ساکن در تلفظ نزد هم قرار خواهند گرفت که به این حالت التقاء ساکنین می گویند،
برای (رفع التقاء ساکنین) نون تنوین را در تلفظ با حرکت کسره می خوانند.
مانند: لَهْوًا انْفَضُّوا که خوانده می شود: لَهْوَ نِ انْفَضُّوا
بِرَحْمَهٍ ادْخُلُوا که خوانده می شود: بِرَحْمَهِ نِ ادْخُلُوا
فِسْقُ الْیَوُمَ که خوانده می شود: فِسْقُ نِ الْیَوُمَ
یادسپاری: در بعضی از قرآنها برای راهنمایی قاری ، نون مکسور کوچکی در زیر آن کلمه نوشته اند ، مانند: لَهْوَانِ انْفَضُّوا ، بِرَحْمَهِنِ ادْخُلُوا ، فِسْقُنِ الْیَوْمَ
برچسب: رفع التقاء ساکنین" قرآن" تجوید" داستان های قرآن", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 14:44
معنای قراءت :
قراءت در لغت به معنای (پیوستن حروف و کلمات به یکدیگر) می باشد، و در اصطلاح ، عبارت است از :
چگونگی ادای صحیح حروف و کلمات قرآن ، به همان شیوه ای که در صدر اسلام از پیامبر اکرم (ص) شنیده شده است.
شیوه قراءت قرآن کریم بر اساس آیه شریفه (وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتیلاً) باید به صورت ترتیل باشد.

برچسب: قرائت, نویسنده: حسین ناصری تاريخ: جمعه 17 / 9 ساعت: 14:45
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
برچسب: قایم موشک" داستان جالب"داستان کوتاه"داستان عاشقونه"داستان غمگین"مطالب عاشقونه"مطالب عشقولانه"مطالب جالب", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: پنجشنبه 16 / 9 ساعت: 21:41
برچسب: مرد نابینا"مطالب جالب" مطالب غمگین" داستان جالب" داستان غمگین", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 15 / 9 ساعت: 22:49
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....
کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من
زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک
برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق
بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی
برچسب: اگه راس میگی عاشق کورش بشو"مطالب عاشقانه"داستان های عاشقانه"داستان کوتاه عاشقانه", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 15 / 9 ساعت: 22:40
مامان؟
جانم!
تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟
زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!
معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.
زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.
دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند
و مادرش را که توله سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.
از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر
آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.
زن داد زد:دختر بد
به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.
زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.
برچسب: دوست داشتن سگی"مطالب عاشقانه"مطالب غمگین"عاشقانه"داستان کوتاه"داستان کوتاه غمگین", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 15 / 9 ساعت: 17:50
نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م
دست داد.
جک سرش را جلو برد و زبان در آورد.
زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.
دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.
و چشم روی هم گذاشت.
جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.
زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.
چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خيره شد.
یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.
خندید:ای سگ بدجنس!!!
جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.
برچسب: تکیه گاه"مطالب عاشقانه"مطالب غمگین"غمگین"عاشقانه"داستان کوتاه غمگین"داستان کوتاه", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 15 / 9 ساعت: 17:48
مترسک
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!
برچسب: مترسک"عاشقانه"مطالب عاشقانه"غمگین"مطالب غمگین"عشقولانه"مطالب عشقولانه", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: چهارشنبه 15 / 9 ساعت: 17:46
کاش میدانستی

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،
حرف هایم حرف است،
خنده هایم، خنده هایم حرف است.
کاش می دانستی،
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.
کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،
کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.
من کمی زودتر از خیلی دیر،
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.
تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.
کاش می دانستی،
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.
تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
برچسب: کاش میدانستی"کاش"غمگین"مطالب غمگین", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 17:33

دیگر آن مجنون سابق نیستم
آن بیابان گرد عاشق نیستم
اینک از اهل نسیم و سایه ام
با تب صحرا موافق نیستم
با سلامی با خیالی دل خوشم
در تکاپوی حقایق نیستم
بس کنید اصرار را، بی فایده ست
من برای عشق لایق نیستم
برچسب: لایق نیستم"عاشقانه"غمگین"مطالب غمگین"مطالب جالب"شعر غمگین", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 17:30
یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان!!
ادامه مطلب رو بخون تا اشکت دربیاد
برچسب: جدایی"تنهایی"غمگین"مطالب غمگین"مطالب جالب", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 16:22
اگه آب یا شربت شما گرم شده بیار اینجا سرد میشه![]()

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
برچسب: عکس های خنده دار"عکس خنده دار"مطالب خنده دار"خنده دار"طنز"مطالب طنز"مطالب جالب"فقط بخند", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 0:30
به این میگن یه جلیغه نجات استاندارد![]()

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
برچسب: عکس خنده دار"طنز"مطالب طنز"مطالب خنده دار"خنده دار"جالب"مطالب جالب"فقط بخند", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 0:17
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد...
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد...
کسی باشد که اگر بهانهگیر شدی بفهمد
کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد
به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوییدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد همیشه...!

برچسب: بغض"باید کسی باشد"سکوت"درد"دلگیر"دلتنگی"باران"آغوش"عشق"عاشقونه"عشقولانه"مطالب جذاب"مطالب جالب"مطالب زیبا"سوز عشق, نویسنده: حسین ناصری تاريخ: دوشنبه 13 / 9 ساعت: 23:58
وقتی کسی در کنارت هست،خوب نگاهش کن...
به تمام جزئیاتش...
به لبخند بین حرف هایش...
به سبک ادای کلماتش...
به شیوه ی راه رفتنش،نشستنش...
به چشم هایش خیره شو...
دستهایش را به حافظه ات بسپار...
گاهی آدم ها انقد سریع میروند،که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند...

برچسب: حسرت یک نگاه, نویسنده: حسین ناصری تاريخ: دوشنبه 13 / 9 ساعت: 18:26
من بی تو
فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است
چشمانم غرق در اشکهایم شده
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

خدایا خسته ام از دست مخلوقاتت، تورا از یاد برده اند، وتنها شده اند، واین تنهایی را دوست میدارند، من نیز...
دیـرگاهی است در ایـن تنــهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
خدا یا تو مرا صدا میزنی ولی، دلم را ربودند ،عاشقش کردند، اما عاشق دنیا...
بانـــگی از دور مرا میـــخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است
آدم ها خوش اند در اینجا اما نمیدانند این افسردگی است، نمیدانند دیریست در این دنیا خوشی نیست...
نفس آدم ها، سر بسر افســرده است.
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
هر چه در اینجا بیشتر دست و پا میزنیم بیشتر غرق میشویم، وهر چه بیشتر غرق میشویم دنیا به ما میخندد...
دست جادویی شب،
در به روی من و غم می بندد.
مـــیکنــم هرچه تــلاش،
او به من میخندد.
همدمی نمیخواهم،
فقط مرا در آغوشت جای ده....
برچسب: قیر شب"مخلوقات"تنهایی"افسردگی"پمژمرده"دست جادویی شب"همدم", نویسنده: حسین ناصری تاريخ: سه شنبه 14 / 9 ساعت: 17:48